کهف

حافظا عشق و صابری تا چند / ناله عاشقان خوش است بنال

زندگی پر از فراز و نشیب است. در مسیر زندگی از راه های مختلفی باید عبور کرد: از اتوبان، از جاده خاکی، از جاده آسفالت، از کوچه پس کوچه ها و...

اصلا زیبایی زندگی در همین تنوع مسیر است. در بالا و پایین شدن هاست. در غم و شادی هاست. گندم اگر الک نشود که خالص نمیشود!!

تمام مراحل این زندگی پر از زیبایی ست. پر از فرصت های بندگی ست. کودکی اش، جوانی اش و...

۱۷ ربیع الاول امسال فصل جدیدی از زندگی من آغاز خواهد شد: فصل زندگی مشترک!

از این پس باید به همراه یک رفیق، ادامه مسیر را طی کنم. قطعا این رفاقت پر از مسولیت های جدید و رنج ها و شیرینی های جدید، برایم خواهد بود اما اگر او "نعم العون علی طاعت الله" باشد، مطمئنم با همه این فشارها، سرعت حرکتم به سمت انتهای این مسیر سریعتر خواهد شد.


طبق قولی که در یادداشت قبلی داده بودم، در این یادداشت قصد دارم نمونه‌ای از علم هایی که بر پایه تجربه نیستند را معرفی کنم: طب اسلامی

همان‌گونه که از عنوان طب اسلامی فهمیده می‌شود، طب اسلامی، طبی متکی به منابع دینی ازجمله آیات و روایات معصومین (ع) هست. رهبر انقلاب درباره طب اسلامی می‌فرمایند:

«طب اسلامی طبی مترقی بلکه مترقی‌ترین طب دنیاست. طبی که هرچند ریشه و سابقه‌ای طولانی به قدمت و عظمت اسلام دارد اما هنوز کاملاً شناخته‌شده نیست و در دسترس همگان قرار نگرفته است.»


شاید علت اصلی مطرح نشدن طب اسلامی به شکل کنونی که درصدد معرفی آن هستیم، این باشد که به‌صورت منسجم و با یک متد واحد تاکنون ارائه نشده است و تنها به‌صورت یک سری احادیث متفرق آن‌هم در مسائل بهداشتی و تغذیه‌ای مطرح و ارائه‌شده است اما با تلاشی که اخیراً توسط آیت‌الله عباس تبریزیان، پدر و بنیان‌گذار طب اسلامی صورت گرفته است، احادیث طبی، به‌صورت طبی منسجم و قابل‌ارائه و اتکا جهت رفع مشکلات و معضلات جسمی و درمان بیماری‌های مختلف، بلکه همه بیماری‌ها مطرح‌شده است.


نکته بسیار مهمی که باید متذکر شد این است که طب اسلامی طبی کاملاً متفاوت از طب سنتی ایرانی و طب جدید جهان است و کاملاً با متدی جدید و جداگانه به بررسی و درمان بیماری‌ها پرداخته است و درواقع از سرمایه اصلی علوم اسلامی که متد اجتهاد در متون و احادیث و روایات است بهره برده است. متد اجتهاد همان متدی است که پیش‌ازاین برای حل مسائل جدید در احکام و عقاید به کار گرفته می‌شد؛ به‌عبارت‌دیگر، تمام نسخه‌ها و تشخیص‌های این طب برپایِ احادیث و منابع اسلامی است (برخلاف علم پزشکی جدید) و ادعای آیت‌الله تبریزیان این است که هیچ بیماری وجود ندارد که با این طب قابل‌درمان نباشد! (حتی بیماری‌هایی که از دید طب جدید، صعب علاج محسوب می‌شوند)


در حال حاضر آقای تبریزیان در شهر قم مطب دارند و مشغول طبابت هستند و همچنین در حوزه علمیه به تدریس درس اجتهاد طب اسلامی مشغول هستند و شاگردان بسیاری تربیت‌کرده‌اند. (ذکر این نکته هم خالی از لطف نیست که ایشان به‌صورت رایگان بیماران را ویزیت می‌کنند و با ساده‌ترین درمان‌ها، حتی بیمار سرطانی هم شفا داده‌اند.)

در پایان متن توجه شمارا به یک نکته قرآنی جذب می‌کنم:

خداوند در آیه (نساء ۱۶۰) می‌فرماید: «پس به كيفر ستمي كه يهوديان روا داشتند و به سزاي آنكه بسياري از مردم را از راه خدا بازداشتند، چيزهاي پاکیزه‌ای را كه بر آنان حلال شده بود [مانند صيد ماهي و خوردنِ چربي و شير و گوشت حيوانات] حرام كرديم» می‌دانیم که پیِ گاو از چیزی‌هایی است که در شرع یهود حرام است. ولی در قرآن از آن به‌عنوان طیبات یادشده است. تعبیر طیبات یعنی چیزی که بسیار فایده دارد؛ اما امروزه فروختن پی گاو در تمام دنیا ممنوع است! و آن را بسیار مضر می‌دانند!

بابیان این مثال ساده قصد گفتن این نکته را داشتم که «ما باید به انتخاب بزرگی دست بزنیم و مسیر علم را تغییر دهیم»


در یادداشت اول، درباره تفاوت علم فردی و اجتماعی صحبت کردیم و تفاوت این دو را با یکدیگر مرور کردیم.

در یادداشت دوم درباره لزوم توجه ویژه به علم اجتماعی اسلامی، صحبت کردیم و گفتیم که ادامه حیات انقلاب اسلامی وابسته به تولید فقه اجتماعی است.

اینک میخواهم یک قدم دیگر رو به جلو بردارم و درباره ذات علم بنویسم.


آیا علم، دینی و غیر دینی دارد؟ همان علمی که همه ما در دانشگاه ها به دنبال آن هستیم، میتواند اسلامی باشد؟ شاید در نگاه اول بگویید که این حرف بی منطقی است! مگر پایه علم، تجربه نیست؟ پس تجربه نمیتواند اسلامی و غیر اسلامی داشته باشد!

 اما اشتباه میکنید.!


میخواهم با یک مثال جواب این سوال را بدهم. مثلا علم پزشکی را در نظر بگیرید، این علم تمام آنچه دارد را از تجربه به دست آورده است و جز تجربه کردن و آزمایش کردن و مشاهده کردن راهی برای اثبات ادعاهای خود ندارد. اما آیا تا به حال فکر کرده اید که چرا در زمان پیامبر (ص) و ائمه (ع) توصیه ای درباره تاسیس آزمایشگاه وجود ندارد؟! چرا پیامبر(ص) به دانشمندان زمان خود نمیگوید که بروید آزمایش کنید و مشاهده کنید؟! (به این مسئله فکر کنید)


مثال دیگری میزنم: در باغ فین کاشان یک حوض وجود دارد که 160 فواره دارد. فواره های آن بدون نیاز به برق و پمپ کار میکرده اند. فواره های این حوض قادرند بدون استفاده از پمپ، رقص آب ایجاد کنند.! و نکته جالب این است که آب این حوض همواره در دمای 25 درجه ثابت بوده است و دبی آب هم 360 لیتر برثانیه بوده.! (بدون توجه به اینکه بارش چقدر است یا در چه فصلی قرار دارد!) دانشمندان امروزی برای اینکه مکانیزم این حوض را کشف کنند، روی آن را باز کردند تا به مشاهده و آزمایش بپردازند! اما هیچ چیزی داخل آن نبود! فقط کانال کشی بود! هیچ وقت نتوانستند به مکانیزم این فواره ها پی ببرند و حتی نتوانستد آن حوض را دوباره به حالت اولیه اش برگردانند! 


مثال دیگر گنبد سلطانیه است. این گنبد نزدیک 50 متر ارتفاع و 25 متر قطر دارد.(توجه کنید که ارتفاع مناره های مسجد دانشگاه تهران 28 متر است!) بنایی به این عظمت با امکانات آن زمان واقعا عجیب است. عجیبتر اینکه اندازه های این بنا بسیار دقیق هستند و اعداد، نشان میدهند که معمار این بنا، تسلط کاملی بر کار خود داشته است.


میدانید از بیان این مثال ها چه ادعایی میخواهم بکنم؟ میخواهم ادعا کنم که منشا علم فقط تجربه نیست. علم میتواند منشا دینی و ایمانی هم داشته باشد و کسب این علم منحصر در معصومین نیست.(توجه کنید که ادعا نمیکنم که تمام این مثال های گذشته و مثال های بعدی که خواهم گفت، منشا علمشان دینی بوده اما ادعا میکنم که منشائی غیر از تجربه داشته اند)

در یادداشت بعدی به معرفی نمونه هایی در زمان حال خواهم پرداخت و دقیق تر مشخص خواهم کرد که منظورم از علم نشات گرفته از دین و ایمان چیست؟!

العِلمُ نورٌ وضياءٌ يَقذِفُهُ اللهُ في قُلوبِ أولِيائِهِ...


حال که تفاوت مسائل فردی و اجتماعی را فهمیدیم، جا دارد بپرسم که ما (انقلاب اسلامی) کدام یک از قوانین و تصمیم‌گیری‌های اجتماعی را با این نگاه بررسی کرده ایم؟! برای مشخص‌تر شدن سوالم، چند مثال ساده می‌زنم:

مثلا ما احکام نماز خواندن را استخراج کردیم و به همه افراد آموزش داده‌ایم که چگونه نماز بخوانند اما آیا به مسائل فراتر از بُعد فردی این احکام هم توجه کرده ایم؟ تا به حال توجه کرده‌ایم که فضای شهر، مغازه‌ها و سیستم حمل و نقل، طوری ساخته شده است که وقت نماز در میدان انقلاب اسلامی شهر تهران، حال مواجه شدن با خدا را پیدا نمی‌کنیم؟ مثلا توجه کرده‌ایم که معماری شهر به گونه‌ای شده است که عابر پیاده‌ای که از پیاده رو عبور می‌کند، کاملا بر اندرونی خانه‌ها دید دارد؟ آیا اسلام درباره مهندسی شهر نظری ندارد؟ آیا نظر اسلام همین است؟


مثلا به همه افراد آموزش داده‌ایم که استفاده از وسایلی که مخصوص گناه نباشد و مفسده‌ای در استفاده از آن نباشد، بلامانع است اما آیا به این توجه کرده‌ایم که دستگاه مکانیکی که ساخته می‌شود چه تاثیری بر روان انسانی که از آن استفاده می‌کند می‌گذارد؟ آیا اسلام حرفی در زمینه طراحی این دستگاه ندارد؟

یا به عنوان مثالی دیگر: برای مردم از درآمدهای حلال و حرام گفتیم و نظر اسلام را درباره انواع کارهای درآمدزا استخراج کردیم، اما توجه نکردیم که نسخه ای که برای اداره اقتصاد جامعه نیاز است، بسیار متفاوت از نسخه فردی آن است.

و مثال های بسیار دیگر که مجال بازگویی آنها در این متن نیست.


وقتی شما شهر را به این شکل ساختید، دیگر نباید انتظار داشته باشید که مردم اهل نماز باشند. چون شما با عامه مردم طرف هستید. شما با افرادی در جامعه مواجه هستید که اگر اتوبوس بین شهری، برای نماز بیاستد، نماز می‌خوانند، اگر نایستد، نمی‌خوانند! شما با مردمی مواجه هستید که اگر مسجد تمیز و دلچسب باشد، مسجد می‌روند و اگر نباشد، نمی‌روند! بنابراین اداره کردن اجتماع بسیار مهم‌تر و حساس تر از صدور احکام فردی است.


همه می‌دانیم که آنچه تاکنون از زحمات فقها حاصل شده است مربوط به فقه فردی است و متاثر از شرایط تاریخی شیعه تا قبل از انقلاب. و در واقع، مجال و یا نیاز چندانی برای فقه اجتماعی وجود نداشته است. اما امروزه به شدت به فقه اجتماعی نیاز داریم. نیاز به علم و علم دینی از آن روست که حفظ انقلاب اسلامی بر آن متوقف است و تبیین این رابطه، خود ماجرایی دیگر است که اگر فرصتی بود برایتان می‌نویسم.

انقلاب اسلامی باید نسخه خود را برای اداره اجتماع، ارائه دهد وگرنه بهتر است که جای خود را به کسانی بدهد که برای اداره اجتماع، علم دارند.


به نام خدا

مسائل فردی چه فرقی با مسائل اجتماعی دارند؟


بحث پیرامون اصالت فرد یا اجتماع ملال آور شده است و هنوز هم درک درستی از تفاوت فرد و اجتماع وجود ندارد و کم نیست، مواردی که مسئله ای فردی را، اجتماعی می‌پندارند و مسئله اجتماعی را فردی!

اصولاَ حد فاصل مسائل فردی از اجتماعی، نوع و سنخ مسائل نیست بلکه دامنه بررسی مسئله است. مثلا هرگاه درباره لباس پوشیدن، غذا خوردن و عبادت کردن یک فرد صحبت می‌کنیم، مسئله فردی است اما هرگاه این مسئله را در مورد مردم و یا یک اجتماع بررسی کنیم، مسئله اجتماعی می‌شود.


احتمالا این سوال برایتان پیش می‌آید که بنا بر این استدلال، چه فرقی بین مسائل و احکام اجتماعی و فردی هست؟ اگر یکسانند پس چرا اسلام این دو را از هم جدا کرده؟ و اصلا چه فایده ای در جدا کردن این ها هست؟


بگذارید  با یک مثال ساده جواب این پرسش را بدهم. مثلا برای شخص شما اشکالی دارد که یک سال گوشت مرغ مصرف نکنید؟ به احتمال زیاد جواب شما منفی است. چون می‌توانید از گوشت های دیگر و از سبزیجات به جای آن استفاده کنید. از تک تک افراد جامعه این سوال را بپرسیم. احتمالا جز در موارد خاص، پاسخ همه یکسان خواهد بود. بسیار خوب، حالا می‌توان از این نظرسنجی به این نتیجه رسید که اگر یک سال گوشت مرغ در کشور نداشته باشیم اتفاق خاصی نمیافتد؟! جرئت دارید اعلام کنید که سه ماه در کشور مرغ پیدا نخواهد شد! بحران پیش می‌آید!!


چرا؟ چون جامعه حاصل جمع جبری افراد نیست. تاثیرات یک پدیده روی اجتماع، مساوی با جمع تاثیرات آن پدیده روی افراد آن اجتماع نیست. تاثیراتی که در بعد اجتماعی بروز می‌کند، در بعد فردی اصلا پیش نمی‌آید.

بنابراین می‌توان نتیجه گرفت که برای اداره یک جامعه و رساندن آن به هدف مشخص، نیاز به علم اجتماع داریم.

سوالی که در متن بعدی پاسخ خواهم داد: آیا این علم، دینی و غیر دینی دارد؟ اگر جواب مثبت است چه فرقی دارند؟

ادامه دارد....


به نام خدا
دلم میخواهد دائما با تو صحبت کنم، صدایت را بشنوم، چهره ات را ببینم...
تازه میفهمم معنای انتظار چیست؟! تازه میفهمم عاشق بودن یعنی چی؟!

در تمام لحظاتم تو را حس میکنم. لحظه ای خیالت از یادم نمیرود...

بیچاره یعقوب چه میکشید؟! بیچاره زلیخا چه میکشید؟!...

خوشا بحال آنکه درد ندارد

خدایا این چه دردی بود که در جان من انداختی؟!

بسم رب العشق

فکر کنم عاشق شدم...

در کلاس درس، در خیابان، در تاکسی و اتوبوس و... همه جا، در حال فکر کردن به او هستم. صبح که از خواب بیدار میشوم، اول تلگرام او را چک میکنم تا ببینم آنلاین هست یا نه؟! شب که میخواهم بخوابم با یاد و خاطرش میخوابم! دائماَ جمله هایی را آماده میکنم تا زمانی که قرار است با یکدیگر گفتگو کنیم، برایش بنویسم.

حال و هوای این روز های من شبیه دیوانه ایست که خود را به در و دیوار میکوبد تا به مقصودش برسد. دیگر از صحبت های اساتید درس چیزی نمیفهمم. حال نشستن در کلاس های درس دانشگاه را هم ندارم. دلم میخواهد زودتر ساعت 9 شب فرابرسد تا به او سلام بدهم.! دلم میخواهد زودتر دانشگاه تعطیل شود و برای دیدنش به اردبیل بروم.

فقط دلم میخواهد رمان های عاشقانه بخوانم و خودم را بجای پسر داستان تصور کنم.

لحظه هایم با ترس از شنیدن جواب منفی سپری میشود. نمیدانستم اینقدر ضعیف هستم. نمیدانستم قلبم اینقدر شیشه ای و حساس است. باورم نمیشود که این من هستم که اینقدر ضعیف و دست و پا بسته شده ام.

خودم را میشناسم. اگر جواب منفی هم بگیرم، یک الحمدلله میگویم و به زندگی ام ادامه میدهم اما اینبار خیلی اذیت میشوم. شاید به خدا گله کنم. شاید هم با خدا قهر کنم!! روز اولی که اسماء را دیدم، به خدا گفتم خدایا اگر قرار است باهم زندگی کنیم و خوشبخت بشویم، مهر او را در دل من و مهر من را در دل او بینداز اما اگر قرار است به هم نرسیم، کاری نکن که دلمان تکه تکه شود.

خدایا دلم بی تاب شده...آرامشت را بر قلبم نازل کن...

بسم الله الرحمن الرحیم

مادرم میگوید علی چرا نگرانی؟ نگرانی را از چهره من میخواند....


خدایا دارم با معیارهایی که خودت و پیامبرت گفتید انتخاب میکنم. دارم کسی رو انتخاب میکنم که از لحاظ زیبایی سرآمد دخترها نیست و از لحاظ دارای، پولدارترین آنها نیست...

خدایا در حال دلبستن به دختری هستم که جزو مومن ترین آنهاست. دختری که جزو با اخلاق ترین دخترهاست. دارم به دختری دل میبندم که خودش و خانواده اش جزو پاکترین ها هستند...

خدایا میدانم در حال پیوند با کسی هستم که مهربانترین همسران برای من و دلسوزترین مادران برای فرزندانم خواهد بود. خدایا میدانم کسی را برگزیده ام که دانا و خردمند است. خدایا میدانم کسی را برگزیده ام که اهل تقوا و مراقبت است....

خدایا از تو میخواهم اگر اشتباه میکنم، قبل از آنکه دیر شود یاری ام کنی و راه درست را نشانم دهی اما اگر درست دیده ام و درست فهمیده ام، آرامشت را بر قلبم بنشانی. خدایا از تو میخواهم این شک و تردید را از دلم بزدایی.

خدایا میترسم دچار فقر شوم و تحمل امتحان تو را نداشته باشم. در حال حاضر هیچ درآمدی ندارم و وابسته به پدرم هستم. خدایا میترسم آنچنان که شایسته همسرم باشد، نتوانم از نعمت های دنیوی برایش تامین کنم. خدایا از تو میخواهم یاری ام کنی و تنهایم نگذاری. خدایا من به امید یاری تو، گام در این راه نهاده ام، یاری ام کن.

از دیروز که در دانشگاه با او و مادرش ملاقات کرده ام، حس میکنم کار تمام شده است... از دیروز دلم پر از تلاطم شده است، پر از ترس، پر از ابهام... خدایا با اینکه اطمینان دارم حواست به من است اما چون نمیدانم چه خواهی کرد، دلم آرام نمیگیرد... 

حال موسی(ع) را دارم که به دریای نیل رسیده است و لشکر فرعون را میبیند که چند لحظه دیگر به او خواهند رسید و فقط چشم به یاری تو دارد... 



مادرم میگوید: علی چرا نگرانی؟ نگرانی را از چهره من میخواند.... میگویم نگران نیستم؛ اما هیچ پسری نمیتواند به مادرش دروغ بگوید!

الهی من لی غیرک

بسم رب العالمین

امروز ۵ مهرماه ۱۳۹۷ هجری شمسی. دقیقا ۵۰ روز از آشنایی من با اسماء میگذرد. ابتدای آشناییمان فکرش را هم نمیکردم که داستان ما تا به اینجا ادامه پیدا کند. باورش برایم سخت است که به راحتی آب خوردن در حال رسیدن به پایان شیرین این داستان هستیم.

روزی که مادرم ایشان را به من معرفی کرد، فکر میکردم با خانواده ای طرف هستم که از کل دین، حجاب و نماز و روزه را دریافته اند و درواقع پای بند به یک دین حداقلی هستند. و با دختری مواجه ام که در محیط هنری با جو غالب بی دینی رشد کرده است و تمام افتخارش این است که توانسته حجابش را حفظ کند.!

بار اول که اسماء را دیدم با خودم گفتم از لحاظ زیبای و جمال خوب است اما عالی نیست، حجابش هم قابل قبول است، شاید بد نباشد که کمی ارتباطم را ادامه بدهم و با یک دلیل محکم، این گزینه را هم رد کنم تا مادرم فکر نکند که بدون دلیل همه گزینه های او را رد میکنم. اما هرچه میگذشت و با او و خانواده اش بیشتر آشنا میشدم، احساس میکردم خیلی به معیارهای من نزدیک هستند. تا جایی که اخیراَ به این نتیجه رسیده بودم که شاید اصلا خود اوست که در عالم ازل بامن بوده است و ویژگی هایش را خدای من در خاطرم نهاده است که راحت تر او را بیابم؟! نمیدانم...شک و تردید تمام وجودم را گرفته بود. از طرفی میدیدم در بسیاری از مسائل باهم اشتراک باور داریم و از طرفی هم میدانستم که من با نیت قبول نکردنش، پای در این راه نهاده بودم. من در شروع حرکت تصمیم داشتم در اولین دوربرگردان، دور بزنم و برگردم اما جاذبه جاده مرا میکشاند...

این جاده مرا کشاند تا امروز که میبینم در پیچ آخر جاده قرار دارم و اگر این پیچ را به سلامت طی کنم، به مقصد خواهم رسید. (امروز قرار است با دسته گلی به خانه ایشان بروم!)

خدایا نمیدانم این مقصد همان مقصدی است که باید به آن میرسیدم یا نه؟! اما میدانم از همان ابتدا تا این انتها همه تحت ربوبیت خودت بود و خودت بودی که مرا به اینجا کشاندی. اطمینان دارم کسی که از مادر به من مهربان تر است، بهترین ها را برایم انتخاب میکند. خدایا یقین دارم خودت کسی را برایم برمیگزینی که یار و یاور من در اطاعت و بندگی تو باشد همانطور که در آیه ۱۸۰ سوره اعراف گفتی: ولله الاسماء الحسنی فدعوه بها

با اسماء خدا، او را بخوان.

بسمه تعالی

ولله الاسماء الحسنی، فدعوه بها ...

مدت هاست که به دنبال اسماء الهی میگردم تا با آن، پروردگارم را بخوانم و به سمتش رهسپار شوم اما گویا دیگر در کوچه و بازار شهر، جای اسماء الهی نیست. هرچه در معابر شهر میبینی، اسماء شیطان است!  دو سال به همه کسانی که میشناختم روی زدم تا شاید سرنخی از اسم های الهی بیابم اما...

بالاخره مرداد ماه امسال اولین سرنخ ها را پیدا کردم. سرنخ ها دست مادرم بود. مادر مهربانم کمک کرد تا نشانه های امید در قلبم پدیدار شود و بعد از دوسال تلاش، اولین سرنخ ها را از یک اسم خدا بیابم. جای دوری هم نبود. همین شهرک دادگستری اردبیل! برای دیدنش رفتم. خیلی خوب بود. فراتر از آنچه انتظار داشتم. خواهرم چقدر خوشال بود که پیدایش کرده ام. مادرم در پوست خودش نمیگنجید. گویا یوسف بعد از دوسال به کنعان بازگشته بود....

اما پیدا کردنش پایان داستان نبود بلکه شروع یک ماجرای پرهیجان بود. من بعد از دو سال برای اولین بار احساس کردم که به یک اسم خدا نزدیک میشوم اما دلم نمیخواست به همین قانع شوم و میخواستم به خود خدا برسم. میدانم حفظ کردن این یافته، بسیار سخت تر از یافتن آن است اما عزم کرده ام تا جایی که در توان دارم برای حفظ کردنش تلاش کنم. شهریور ماه امسال شروع دورانی پر از تلاطم برایم بود. در یک ماه، بارها این لباس پادشاهی را بر تن کردم و بر تخت نشستم و چند روز بعد دوباره به زیر آمدم و شدم همان فقیر دوره گرد! گاهی همچون یعقوبی که گمشده خود را یافته است، همه شهر را شیرینی میدادم و گاهی همچون یعقوبی که یوسف خود را به راحتی از دست داده است، در فراغش میگرییدم!

اکنون که این متن را مینویسم یقین دارم که فاصله چندانی تا بدست آوردن اسماء ندارم اما نقطه ای که در آن هستم، نقطه ابهام و توکل است. در این یک ماه هرآنچه میتوانستم تلاش کردم و وظیفه خودم را انجام دادم، باقی داستان به دست خودش است. ذهنم پر از ابهام است و نمیدانم در برابر نتایج مختلفی که ممکن است به دست بیاید چه باید بکنم؟! اما دلم پر از آرامش است. ذره ای نگرانی ندارم. چون میدانم همه چیز به دست خدای من است و او از مادر به من مهربانتر است. مگر میشود مادر، بهترین ها را برای فرزندش انتخاب نکند؟! و میدانم که نتیجه هرچه که شد، باید شکر کنم.

در این لحظات حال یوسف را دارم که دعا کرد: خدایا مرا از شر این زنان مصر نجات بده و به زندان بیانداز. اما بعدها فهمید که نباید برای زندان رفتن دعا میکرد بلکه باید دعا میکرد که خدایا مرا به آنچه مورد رضای خودت است برسان. در این لحظات عقلم میگوید از خدا بخواه که این نعمتش را از تو نگیرد اما از طرفی هم دلم میگوید شاید داشتن این نعمت، به صلاح تو نباشد!

حال که داشتن و نداشتن این نعمت بند به نتیجه یک استخاره گشته است، نمیدانم از خدا بخواهم که نتیجه استخاره خوب بیاید یا نه؟! و اگر بد آمد چه کنم؟ بدون هیچ سخنی، نتیجه را بپذیرم و فراموشش کنم؟! مگر میشود؟ مگر میتوانم؟!...

تصورش را هم نمیکردم که دریافت نعمت را بند به یک استخاره ای بکند که همه اختیارش دست خودش است و چقدر زیبا به من فهماند که هیچ قدرتی ندارم!.... الهی با تمام وجودم ایمان دارم که من بی تو هیچم.... حتی نمیتوانم در نتیجه استخاره اثر بگذارم....حتی قدرت ندارم یک پشه را که وارد حلقم میشود، بیرون بکشم.... همه تویی...با گوشت و پوستم احساس کردم که دلم میخواهد بر نتیجه آن استخاره اثر بگذارم اما توان ندارم...... الهی من لی غیرک؟!....خدایا هرچه خیر است همان را برایم رقم بزن. اما بدان که من فقط تو را میخواهم. و اگر به دنبال به دست آوردن نعمت هایت هستم، همه را وسیله ای میدانم برای رسیدن به تو...

خدایا در هر نمازم بارها به اسماء زیبایت میخوانمت و امیدوارم که اسماء ات مرا به تو برساند. 

و لله الاسماء الحسنی، فدعوه بها...



حُسنت به اتفاقِ ملاحت، جهان گرفت

آری، به اتفاق، جهان می‌توان گرفت
افشای راز خلوتیان خواست کرد شمع

شکر خدا، که سرِّ دلش در زبان گرفت
زین آتش نهفته که در سینه من است

خورشید شعله‌ایست که در آسمان گرفت
می‌خواست گُل که دم زند از رنگ و بوی دوست

از غیرت صبا نفسش در دهان گرفت
آسوده بر کنار، چو پرگار می‌شدم

دوران، چو نقطه، عاقبتم در میان گرفت
آن روز شوقِ ساغرِ مِی خِرمَنم بسوخت

کآتش ز عکسِ عارضِ ساقی در آن گرفت
خواهم شدن به کوی مغان آستین فشان

زین فتنه‌ها که دامن آخِرزمان گرفت
مِی خور! که هر که آخر کار جهان بدید

از غم سبک برآمد و رَطل گران گرفت
بر برگِ گُل، به خونِ شقایق نوشته‌اند:

«کآن کس که پخته شد می چون ارغوان گرفت»
حافظ! چو آب لطف ز نظم تو می‌چکد

حاسد چگونه نکته تواند بر آن گرفت؟

موضوعات
پیوندها
  • در این بلوک محتوایی وجود ندارد.
جدیدترین مطالب

پربازدیدترین مطالب

پروردگارا به من آرامش ده ، تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم. دلیری ده ، تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم. بینش ده ، تا تفاوت این دو را بدانم. مرا فهم ده ، تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند.